نیمههای ترم بود. خانم جوانی با نگرانی نزد من آمد و گفت: «نامزدم ترم پیش ریاضی ۲ را با شما داشته، اما قبول نشده. الان هم در بیمارستان بستری است، تازه از کما درآمده… نمیتواند درس بخواند. فقط آمدم بدانم اگر این ترم، سر جلسه امتحان حاضر شود، حتی با برگه سفید، میتواند پاس شود؟»
گفتم: «از شرایطش متأسفم، اما نمیتوانم حق بقیه دانشجوها را ضایع کنم. اگر واقعاً توانایی تحصیل ندارد، بهتر است مرخصی بگیرد یا درسهایش را حذف کند. مدرک گرفتن باید معنا داشته باشد.»
اصرارها ادامه داشت. این خانم چندین بار مراجعه کرد. توضیح دادم که امتحان خیلی سخت نیست، ولی نمره باید با تلاش خودش کسب شود.
روز امتحان رسید. روی ویلچر نشسته بود. برگه امتحانش سفید بود. فقط صورت سؤالها را چند بار تکرار کرده بود. بعد از جلسه، نزد من آمد و گفت: «از وزارت علوم با شما تماس میگیرند. دیگر نمیتوانید نه بگویید!»
چند روز بعد، مدیر گروه تماس گرفت: «رئیس دانشگاه گفته: از وزارتخانه سفارش شده به این دانشجو نمره قبولی بدهید. البته اگر صلاح میدانید.» گفتم: «امکان ندارد. چیزی ننوشته. فقط به خاطر شرایطش و برای اینکه مشروط نشود، برایش ۹.۷۵ رد کردم.» پاسخ داد: «باشه، هر طور صلاح میدانید.»
فردای آن روز، تلفنم زنگ خورد: «الو خانم داورپناه؟ آقای دکتر...، مشاور ارشد وزارت علوم، با شما صحبت میکنند.» صدایی کلفت و آمرانه پشت خط آمد: «ما اینجا نشستهایم که به مشکلات و اعتراضات دانشجویان رسیدگی کنیم. خانم داورپناه، دانشجویی با کلی مشکل، نمره ۹.۷۵ گرفته. شما فقط ۰.۲۵ نمره ندادهاید. با او دشمنی دارید؟»
آرام و محکم گفتم: «دشمنی چیست؟ ایشان نمرهاش صفر بوده. با درک شرایطش به او ۹.۷۵ دادم که مشروط نشود. ولی نمره قبولی؟ نه. چون حق بقیه دانشجوها ضایع میشود.»
مکالمه با لحنی سنگین تمام شد. اما وجدانم سبک بود. 👌 عدالت همیشه محبوب نیست. گاهی حتی متهمت میکنند.
اما اگر قرار باشد با هر سفارش و تلفنی، مفهوم «حق» را زیر پا بگذاریم، دیگر چه چیزی باقی میماند؟