💔 ای کاش پدر و مادرم پزشک نبودند...

در حال ورود به دفتر گروه ریاضی بودم که صدایی از پشت سر شنیدم: «خانم داورپناه… می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟»

یکی از دانشجویان ترم اول مهندسی بود؛ پسری با ظاهری آراسته، مودب و باوقار. — بله، خواهش می‌کنم، بفرمایید.

مکثی کرد. نگاهش پایین بود، انگار جمله‌ها را در ذهنش مرتب می‌کرد. با صدایی لرزان گفت: — استاد، راستش… درباره‌ی عشق می‌خواستم باهاتون صحبت کنم. من… من عاشق شده‌ام.

با لبخند پاسخ دادم: — مبارک باشه. ولی می‌دونید که من مشاور نیستم، البته با کمال میل گوش می‌دم، ولی بهتره با یک مشاور متخصص صحبت کنید.

لبخند تلخی روی لبش نشست. — بارها به مشاوره رفتم… ولی هیچ‌کس نتونسته جواب قانع‌کننده‌ای بده. فکر کردم شاید شما بتونید کمکم کنید.

— بفرمایید، گوش می‌کنم. — چند سال به کانون قلم‌چی می‌رفتم، هدفم پزشکی بود… ولی امسال قبول نشدم. فعلاً مهندسی ثبت‌نام کرده‌ام، ولی سال آینده دوباره کنکور می‌دهم. باید پزشکی قبول شوم. توی کانون با مشاورم آشنا شدم… او آنجا تدریس هم می‌کند و البته پنج سال از من بزرگ‌تر است. در این مدت، به شدت به او وابسته شده‌ام. من… من بدون او نمی‌توانم زندگی کنم. واقعاً نمی‌توانم...

— با خودش صحبت کرده‌اید؟ — بله، او هم به من علاقه‌مند است، حتی خانواده‌اش هم موافقند. ولی خانواده‌ی من، مخصوصاً مادرم، به شدت مخالفند. خیلی تلاش کردم ولی نتیجه نگرفتم. — فقط به خاطر اینکه سن ایشان از شما بیشتر است؟ — سن هم یک دلیلش هست… ولی اختلاف مالی و فرهنگی هم خیلی زیاد است. پدر و مادرم پزشک متخصص هستند… مادر ایشان خانه‌دار است و پدرشان شغل آزاد دارد. من تک‌فرزندم، ایشان پنج خواهر و برادر دارد.

لحظه‌ای سکوت کرد. بعد با تمام احساس گفت: — ولی او یک دختر مهربان، فهمیده و باوقار است. کنارش آرامم… بهترین روزهای عمرم همان روزهایی بودند که در کانون می‌دیدمش. مکثی کرد و ادامه داد؛ اما از پدر و مادرم هم نمی‌توانم بگذرم، مخصوصاً که هنوز درآمدی ندارم… سرش را پایین انداخت و با صدایی بغض‌آلود جمله‌اش را کامل کرد: — گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش پدر و مادرم پزشک نبودند… ای‌کاش دنیا طبقه‌بندی نداشت.

سکوتی سنگین میان ما نشست. من می‌دانستم او دنبال تأیید است؛ کسی که بگوید: «برو، بجنگ. عشق ارزشش را دارد.» می‌دانستم اگر نتواند به عشقش برسد، یاد و عشق آن دختر تا همیشه در قلبش باقی خواهد ماند.

از سوی دیگر باور داشتم که خانواده، بخشی از هویت ماست؛ ازدواجی که با کنار گذاشتن خانواده شکل بگیرد، زخمی دارد که دیر یا زود خودش را نشان می‌دهد.

ازدواجی که در آن اختلاف فرهنگی، مالی و سنی نادیده گرفته شود، نیازمند بلوغی عمیق و ظرفیت‌های زیاد دو طرف است.

و از همه مهم‌تر اینکه در هجده‌سالگی، معیارهای زندگی هنوز در حال تغییرند. چیزی که امروز بی‌اهمیت به نظر می‌رسد، ممکن است در سی‌سالگی موضوعی حیاتی شود — و برعکس.

گفتم: — عشق پاکت را درک می‌کنم… و نگرانی خانواده‌ات را هم می‌فهمم. اما عجله نکن، این موضوع پیچیده‌تر از آن است که با یک تصمیم احساسی حل شود. به نظرم باید با مشاور متخصص ازدواج صحبت کنی؛ کسی که کمک کند تصمیمی بگیری که همه‌ی سال‌های آینده‌ات را در آرامش باشی...


👌 به نظر شما، آیا چنین عشقی می‌تواند اختلاف طبقاتی، اختلاف سن، مخالفت خانواده و ... را جبران کند؟ آیا می‌تواند پایدار بماند؟

📍 پی‌نوشت ۱: این خاطره مربوط به پانزده سال پیش در دانشگاه آزاد است.

تصویر دانشجو و گفت‌وگو درباره عشق
بازگشت به فهرست یادداشت‌ها بازگشت به صفحه اصلی مشاهده وبلاگ